شامگاه اول !
امشب با حوصله شامیدم (یعنی به قول برو بچ یه شام توپ زدم به بدن!) بعدشم رفتم برا یه خواب خوش ! نمیدونم دقیقا چقد طول کشید تا خفتم ! (از محصنات درس خوندن!) یهو خودمو رو یه طناب دیدم ُ طناب که چه عرض کنم یه نخ! یه ملتی هوار میزدن برو برو ! برو برو ! منم مث این ادمای مات و مبهوت میگفتم کوجا؟ حالا بودی چایی دوم ! چجوری برم بی انصافا ؟ زیر پام یه دره بود به جون خودم پر آتیش دور از جون شما گفتم حتما پل صراطه دیگه ! یهو از اون بالا کله ملق شدمووووووووو ...... خدارو شکر از خواب پریدم .
شامگاه دیم !
امشب بلا بدور مهمون داشتیم ! منم تا جا داشتم از خودم پذیرایی کردم ! موقع خواب با خودم گفتم نکنه مث دیشب یه جوری بشه ؟ گفتم برو بینیم با هرشب که دیشب نمیشه ! خوابیدم . اما چه خوابی خوابیدن همانا و دیدم تو جنگلای آفریقا تک و تنها بین هزار تا شیر ژیان گیر کردم دیگه هیچی نمیگم چون خیلی فجیع بود !!!!!!!!!۱
شامگاه سیم !
امشب دیگه مهمون نداشتیم بلکه جاتون خالی مهمون بودیم ! نیست گفتن شبای آخر به کنکوریا برسین واسه همون دیگه ! یکم فقط یکم خوردم یعنی بیشتر جا نشد ! موقع خواب با ترس و لرز چشامو بستم ! وای تو یه زمین سرسبز پر از گل چه باصفا داشتم صفا میکرد که یهو ناغافل یه دایناسور درسته قورتم داد ! می خواین دیگه بقیشو نگم ؟!
شامگاه چهارم !
امشب یه غذای سبک خوردم یعنی یه پیتزا ! جای دوستان خالی ... خوابیدم . اینبار دیگه مراقب بودم که گول موقعیتهای خوابمو نخورم ! فقط حس کردم دارم قلوپ قلوپ میکنم ! بله جاتون خالی وسط یه اقیانوس روی یه تخته افتاده بودم دو تا کوسه وای بسه ولش کن ...
شامگاه پنجم !
امشب به توصیه اخوی نون و پنیر و گوجه زدمو رفتم واسه خواب . هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی خواب دیدم ! (یه نمه حالتون گرفته شد نه!)
شامگاه شیشم !
امشب فقط یه لقمه نون خالی خوردم . خوابیدن که خوابیم اما از اول ابتدایی تا آخر پیش دانشگاهیم بلا نسبت شما اومد تو خوابم ! زهرمارم شد !!
شامگاه آخر !
امشب کلا هیچی نخوردم یعنی نتونستم بخورم . بزور و بدبختی و فلاکت خوابیدم . روی صندلی نشسته بودم سرم رو برگه بود . وای خوابم برده بود ! سر جلسه دو ساعت خوابیدم ! خدا بدبخت شدم هیچی از سوالارو نجوابیده بودم .فقط نیم ساعت وقت داشتم . تو سرم میزدم و هوار میکشیدم که بابا آخه یکی منو از خواب بیدار میکرد نامردا ! یهو با صدای مادریم از خواب پریدم . پاشو عزیزم جامی مونیا !
شامگاه یکی بعد از آخری !
دیگه تموم شد . آخیش
ولی خدا بخیر کنه نتیجه هارو دوباره خواب دیدنا و ...
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/04/14ساعت   توسط رها
|
بانک ـ مزدک ـ پیام کوتاه - ضربه ایستگاهی ـ پدیده شاندیز - همراه اول - مارادونا ـ پفیلا !!!
این کلمه های جالب ارتباط جالبتری هم با هم دارن ! مخصوصا این روزا و شبا که بیماری جدیدی شایع شده "تب برفکی ! " نه بابا " تب جام جهانی "!!
این مرضی که رحم نداره جوون و پیر سرش نمیشه ! اصلا نمیفهمه کنکور چیه ! حالا هی بگو همسایه پیره مریضه خوابه بابا خداتو شکر نصف شبه خب به ما چه ! همین که هیگواین میگله! یعنی گل میزنه چنان هوار میکشیم که ترکای دیوار خونمون باز میشه !
حالا خوبه بعضیا فقط داد میکشن اونایی که عادت دارن بالش و دمپایی و هرچی دم دستشونه شوت می کنن مصیبتن !! تخمه خوردنا که دیگه گفتن نداره این کارشناسی همزمانم دیدنیه !!
سیما (ببین چقد زبانمونو پاس داشتیم!) که تا جا داره آگهی به خورد ملت میده! از پفیلا و پدیده شاندیز بگیر تا خیلی شرمنده سیفون و استخر بادی و ... !!!
اما دستکم یه حسن خوبی داره اونم افزایش اطلاعات عمومی ما نسل جوونه ! اینکه فلان بازیکن سه سال پیش با پسرعموش درگیر شد و انگشت شستش رفت تو چشش !! یا اینکه اون یکی وقتی خواست زنشو بطلاقه یهو همچین ناغافل گول خورد و یه زن دیگه گرفت و ... !!!
از حسن خوبیای دیگه این جام مدل موهای شاخی و سیخی و خروسی و گلادیاتوری و گیس باف و برق برقی(همون کچل خودمون!) ... تا انواع و اقسام خالکوبی از ستاره و فرار از زندان و هشت پا و تاج و خرمگس و الخ ...
وای از وقتی که این توپ عجیب و غریب بره تو گل ! انواع حرکات موزون و ناموزون آدمو یه جوری میکنه !!! تازه اونوقته که می فهمی جام جهانی از نون شبم واجب تره ! اصلا به قول اون بنده خدا کاش جام جهانی سالی دو بار برگزار میشد تا ملت یه حالی میبردن !!!
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/04/06ساعت   توسط رها
|
شاید تنهایی برای ما سخت باشد
ولی برای بعضیا
تنهایی عالمی داره بی انتها
این تنها دلی داره به وسعت دریا
گاهی تنهاییشو پیش ما میاره . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/03/13ساعت   توسط رها
|
اکنون که ارغوان به تو نفروخت گلفروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش
از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش
کوشش چه می کنی که ازین سنگ بگذری
کوهی است پشت سنگ ازین بیشتر مکوش
چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما میرسد به کوش
آتش بزن به سینه آتش گرفته ام
آتش گرفته را مگرآتش کند خموش
فاضل نظری
+ نوشته شده در شنبه
1389/02/25ساعت   توسط رها
|
آرام و آهسته می رفت
دخترک تنهای تنها
دستهای سرخ و یخ زده اش
پر بود از فال های این و آن
-:فالت چنده بچه؟
دست برد و پاکتی به دستش داد
-:گفتم دلش پاکه و فقط منو میخواد !
دخترک لبخند تلخی زد و دوباره به راه افتاد
مردم غریبانه اش می نگریستند
و او چه آشنا می رفت...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/01/18ساعت   توسط رها
|
آرام میان کوچه ها راه می رفت
دلش می خواست تا برای دیگران کاری بکند
اما نمی دانست چگونه؟
سرش پایین بود و فکر می کرد
صدای کودکی او را به خود آورد :
یک نفر مرا کمک کند
چشمهایم نمی بیند
کمکم کنید
نگاهی کرد
کودک نابینا دستش را به دیوار خانه ای گرفته بود
و گریه می کرد
جلو رفت
آرام چشم هایش را به کودک داد
کودک از خوشحالی می گریست
دوباره به راه افتاد
به نهر آبی رسید
مرد ماهیگیری را دید که دست نداشت
از بی دستی اش شکایت می کرد
و اینکه دیگر نمی تواند برای خانواده اش
تامین معاش کند
آهسته جلو رفت
و دست راستش را به مرد ماهیگیر داد
دوباره به راه افتاد
هنوز خیلی دور نشده بود
صدای گریه زنی توجه اش را جلب کرد
زن فریاد می زد :
قلب فرزندم نمی تپد
خدایا کمکم کن
آرام جلو رفت
دست برد و قلبش را از قفسه سینه اش بیرون آورد و ...
دیگر راه نمی رفت
بی قرار نبود
اگرچه چشمی برای دیدن نداشت و
دستی برای دعا کردن
و حتی قلبی برای تپیدن
اما آرام بود
آرام
آرام ...
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/11/26ساعت   توسط رها
|
او بود و
تکه ای چوب
و یک دریای آبی و بیکران
موج ها او را بالا و پایین می بردند
گاهی به آسمان نگاه می کرد
لکه ابر کوچکی گوشه ی افق
و خورشید افسونگر
چند پرنده و
باز هم دریا و صدای امواج
نه جزیره ای
نه کشتی
نه خشکی
روی تخته شکسته آرام دراز کشید
چشم هایش را بست
گرمای خورشید و
سرمای نسیم
هردو لذت بخش بود
چشم هایش را باز کرد و
دوباره بست
دیگر نه تنها بود
نه گمگشته
او بود و
دریا و
نسیم و
خورشید و ...
+ نوشته شده در شنبه
1388/11/24ساعت   توسط رها
|
نشسته بود
روی یک نیمکت چوبی
چشم دوخته بود
به درختان سرو بلند
چشمم هایش را آرام بست
صدای خش خش برگها
عبور آب
چند پرنده ی کوچک
و رفت و آمد چند عابر
این همه دنیای آن نیمکت چوبی بود
گاهی کسی رویش می نشست
یک عابر شاد که با کودکش می خندید
یا آن پیرمرد تنها که با حسرت آه می کشید
گاهی تکیه گاه چند جوان پرشور
یا جاده ای برای ماشین های چند کودک
چه دنیای زیبایی داشت این نیمکت
آرام برخواست
با خودش می گفت
کاش دنیای من هم
اندکی شبیه به دنیای این نیمکت می شد
کاش ...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/11/14ساعت   توسط رها
|